تبليغاتX
تکه های پریشانی
دل پريشان است بسم الله الرحمن الرحيم ...
می نشینم کنج تنهایی خویش

و در هنگام بی تابی دل

می خوانم آهسته صبر را

یاد می کنم از بغض

تا که مهمان کند اشک را ...

می گیرم از برگهای زرد خیابان

سراغ دلی را

همان که شکست و

نشنید کسی صدایش را

در میان خش خش افکار زرد!

من باز دست ذهن خویش گرفتم

تا که گم نشود

نشود هوایی

نرود به آن دورها

غافل از احوال دل!

صدایی می رسد از دور

که چه خوب وقتی رسید این ماه

همین ماه

ماه عشق

که ای کاش

شوم محرم آن یار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 0:49  توسط مهدی | 
ثانیه های بی قرار ...

کاش زمان برمی گشت عقب! نمیشه!؟

از دیشب چند بار نوشتم و پاک کردم یا پاک شده٬

بهتر که پاک شد ٬ چون با اون حالم نفهمیدم چی نوشتم!

میدونی دلم چی میخواد!؟

دلم یه خیابون بی انتها میخواد که هر چی برم تموم نشه ...

نمیخوام اضطراب تموم شدنشو داشته باشم.

این روزا همه چی سرده٬ از چیزی که می ترسیدم اتفاق افتاد!

اتقاق افتاد ... ای کاش ... دیگه حالم از این سه نقطه ها بهم میخوره!

پارسال فکر نمی کردم سال بعد وقتی اینجا داره یه ساله میشه حالم این باشه!

همینی که الان هستم٬ کاش تو این وضعیت نبودم.

راستی اگه مشهدی و گذرت به حرم میفته برا منم دعا کن!

آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام ...

دیگه!؟ دیگه هیچی دیگه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 20:2  توسط مهدی | 
تنها به لحظه ای دلخوشم ...

شاید بتوان زندگی را تمام خلاصه کرد در سه نقطه! ...!

تمام دلخوشی هایت ٬

آرزوهایت ٬

دلتنگی ها را ٬

بی قراری ها ٬

تمام ثانیه ها ٬

احساست را

همه را با هم در سه نقطه پنهان می کنی!

اصلا سه نقطه می شود تمام فریادهای در سکوت خفه شده!

می خواهم که پلی زنم به روی این دقیقه ها

بگذرم از ثانیه ها

تا که پیدا شوم از میان تکرارها!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نمی خوام وقتی کسی اینجا رو میخونه دلش بگیره یا پریشون بشه یا ...نه!

با امید زنده ایم ٬ با توکل ٬ با محبت ٬ با دوست داشتن ها ٬ با ...

پس به داشته هایت فکر کن ٬ به این که هستی ٬ نفس می کشی ٬

پس باید بجنگی ٬ نترسی ٬ به خود اعتماد کنی ٬ تلاش کنی ...

به خدای خوبت فکر کن ... به این که تو چیزی داری که دیگران ندارند!

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 14:57  توسط مهدی | 
مرا نه سر نه سامان آفریدند
         

                   پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

                   مرا از خاک ایشان آفریدند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:46  توسط مهدی | 
یه جورایی زیاد دوست ندارم بیام اینجا یا اینکه

دلیلی نمی بینم برای اومدن ٬ بودن ٬ نوشتن ...

ولی فقط اینجا رو دارم برا نوشتن ... فعلا فقط اینجا!

گاهی بعضی چیزها انقدر بهت نزدیکه که نمی تونی ببینی ٬

یا شاید حتی به خودت اجازه نمی دی احساسش کنی ...

نگاهی تو را دلبسته می کند

محبتی در این نزدیکی ها تو را به خود می آورد

همان حسی که تو سالها ساده از کنارش گذشتی و شاید ...

اصلا اینجا که میام دلم میگیره! گاهی نوشته های گذشته رو

میخونم و به خاطر حس اون لحظه دلم میگیره ...

آره ٬ گاهی تغییر لازمه ٬ عادت کردن خوبه ٬ سکوت با ارزشه ...

سکوت پاییز

برگی که می میرد

دل که تنگ می شود

         بغضی که می شکند

                   و گم می شود در میان باران ...

                                              در میان باران ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:12  توسط مهدی | 
سیلی باران به گوشم می زند
وه ! که این سیلی به گوشم آشناست
می شناسم دست خیسی را که باز
همچنان سیلی به گوشم می زند
خوب می دانم که غمگینم ولی
ریشۀ نامهربانی ها کجاست؟

می دوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم بیاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار

تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران می رسد

ببار بر دلتنگی ها ...

مهربانی خسته است
کوله بارش را بگیر
مهربانی چای می خواهد
بریز
مهربانی غصه دارد
زودباش
دستمالی را بیار
اشک هایش را بگیر

سال ها می گذرد
همچنان منتظرم
تاکه باران سیلی اش را می زند
زود از جا می پرم

می گذارم روی میز
چای و دستمال تمیز ...

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 13:12  توسط مهدی | 
هیچ کس چیزی به آدمی نمی دهد مگر خود او .

و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمی دارد مگر خود او .

"بازی زندگی" یک بازی انفرادی است .

اگر خودتان عوض شوید ٬

همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 1:30  توسط مهدی | 
حال من دست خودم نیست ...

نظاره گر هجرت لحظه ها می شوم که چه آرام می گذرند

اما با وقار ... و کمی غمگین ... ساده می گذرند!

وقت آن است که نسیان بوسه ای نثار افکار کند

آری٬

و من در پناه نگاهی آشنا به آغاز رسم!

سرگردان و آواره در شهر احساس

به دنبال ردپایی که مرا به دوست رساند

در پی حسی که مرا تا اوج برد

همان که مرا از نیست ٬ هست کند

تا که تمام

او شوم

آرام شوم

لبریز شوم ... از تمام بود و نبودها

تا که شاید

آرام بمیرم!

.....................................................................................

شبم تا دلتنگی ها قد می کشد

و من که باز سکوت می کنم

تا بشنوم

یا که شاید بشکنم

همچو برگی در پاییز ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یه دوست قدیمی رو بعد از ده سال دیدم. حس و حالش بماند ...!

* اولین پست پاییزی بود! دلم باز قدم زدن میخواد ...

* گاهی اوقات گپ زدن با یه دوست خوب کافیه برای لبریز شدن از بهترین حس ها!

* و گاهی تغییر لازمه! مخصوصا در نگاهت به اطراف ...!

* کمی بیخیال باش و بخند ... !

* هر انسان حلقه ای است طلایی در زنجیر خیر و صلاحتان!

* آقاجان!

گفتم بیا و پای به چشم ترم بنه

یعنی که انتظار تو در خواب می کشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 18:21  توسط مهدی | 
گاه گاهی دلم همراه با آسمان می گیرد

انگار که جایی خالی ست ... انگار کسی رفته است

نمی دانم! انگار که باز تنهایی ... تنهای تنها

چه خوب که کسی در اینجا آرام می گیرد!

آسمان ابری ... باد می وزد ... درختان می رقصند

چه زیبا می رقصند ... زیباتر از رقص ما آدمیان!

حسادت می کنم به نوازش آنها به دستان خدا!

اصلا من هم نوازش می خواهم! چه عیبی دارد ...!؟

کمی هم مرا برقصان ... تو که زیبا می رقصانی!

دلم می خواهد تمام کوچه ی خیس را بدوم

با پاهای برهنه ... با دلی برهنه ...

و خیس شوم از قطره های همچون اشک فرشتگان!

لبریزم از

طراوت واژه های رسیده

پس چرا

گودی دستانت

جای سرریز شدنم نیست ...؟

گاه گاهی ذهنم خسته می شود از هجوم افکار سرگردان

و باز صدای رعدی مرا به خود می آورد

چه آهی می کشد آسمان !

وه که چه زیباست لمس این لحظه های ناب

اشک ها ی آسمان   نوازش باد   رقص درختان ... و من!

حالا

دستانت را به هم نزدیک کن

تا مثل لانه

روح پریشان و سرمازده ام

در آن آرام گیرد

و شاید که بخوابد ...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستان لطف کرده بود این شعر زیبا رو تو قسمت نظرات گذاشته بود:

اي عشق حلالم کن در اين شب بارانی
من ميروم از اين شهر آهسته و پنهانی
دستي بگشا امشب،ای عشق دعايم کن
آواره تر از من نيست در جاده طوفانی
در اين سفر مبهم،ره توشه من اينست
يک سينه پر از درد،يک کوله پريشانی
پاهای مرا ديگر،انديشه رفتن نيست
من خسته،در پيش است يک جاده طولانی
اي عشق مرا امشب شايد تو رها سازی
از اين همه حيرانی از بی سر و سامانی
کو مرگ که دريابد،اين روح پريشان را
ديريست که بيچاره در من شده زندانی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست عزیز (A.Z) اگه ممکنه خودتون رو معرفی کنید. چون من به جا نمیارم. ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 18:42  توسط مهدی | 
تمام زمین
دو راهی پیچیده ای ست
پر از علامت ممنوع
و هیچ نقشه ای مرا به راه نبرده است
همیشه اشتباه می کنم
و آن سوی هر دو راهی ساده
تکه های سرنوشت مرا
باد می برد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ب.ر.۱: دیشب خوب بود حالمون ... بازم نشستم زیر آسمون ... چی نوشتن برا امسالمون!؟

ب.ر.۲: یادم رفت!!!

ب.ر.۳: چند وقت پیش فهمیدم یه بنده خدایی که وبلاگ داره مبتلا به سرطانه ... دلم گرفت!

ب.ر.۴: به نظرم اونی که حتی تو شب قدر کثافت کاریشو کنار نمیذاره فقط به یه درد می خوره!

به درد مردن ...

ب.ر.۵: دیوونم کردی حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 22:29  توسط مهدی | 
صدایت می کنم...

امشب وجودم خسته است از سردی دل های سرد

آیا تو هم در یاد من هستی در این شب های درد...؟

یا علی جان!!!

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 13:37  توسط مهدی | 
سلام

دیگه طاقت نیوردم ٬ رفتم کامپیوتر رو از خونه قبلی اوردم.

دیگه تقریبا اثاث ها رو چیدیم و مستقر شدیم. خدا به

خواهرام خیر بده که خیلی کمک کردن تو چیدن وسایل.

مامانم چند باری گریه افتاد. یه جورایی وابسته بود به

اون خونه و حیاط بزرگ و ... ما هم دلمون گرفته ولی خب

به رو نمیاریم که مبادا مامانم بیشتر غصه بخوره ...

اینجا هم خدا روشکر بزرگه ٬ تک واحدیه ٬ همه امکانات رو داره

ولی خب دیگه یه جورایی وابسته بودیم به اون خونه ...

دلم نمیاد برم خونه قبلی ٬ دلم میگیره ... خیلی خاطرات

داریم اونجا ٬ خیلی. فاصله ی ۱۵ سالگی تا ۲۵ سالگیم اونجا گذشته.

پس کم نیست ...

مامانم میگه مهدی میری احیا ٬ دعا کن

دوباره بتونیم یه خونه ویلایی داشته باشیم  ...

میگه من تو آپارتمان دلم میگیره!  ولی بازم خدارو شکر ...

منم دیشب که تو مسجد جا نبود و تو کوچه زیر آسمون نشسته بودم

همش یادش میفتادم ... حاجت خودم چیز دیگه ای بود که اینجا نمیگم!

آخ چقدر شبهای احیا سبک میشی ... انگار که از گریه ی فرشته ها

تو هم راحت تر اشک میریزی ... یاد خیلی ها میفتم اون لحظه های ناب!

یکی از خصوصیتام اینه که خدا رو شکر راحت اشکام میاد ...

دانشکدمون رفته میدون امام حسین. رفته پیش  دانشکده علوم انسانی.

پس شد دو تا! یکی خونه و یکی دانشگاه!

یه روزی هم میرسه که باید کلا از این دنیا اثاث کشی کنم و برم ...

دیشب وسط مراسم وقتی حاج محمود مناجات امیرالمومنین(ع) رو با اون

صدای گرمش میخوند هی فکر میکردم!

کجا؟ چه وقت؟ چجور؟ چند نفر میان تشییع؟ کی میذارتم تو قبر؟ ....؟؟؟

هی به بی وفایی این دنیا فکر میکردم. میذارنت تو یه جای تنگ و خداحافظ!

پدر؟ نه٬ مادر؟ نه٬ همسر؟ نه٬ دوست؟ نه٬ فرزند؟ نه٬ هیچ کس نمی مونه!!!

خودت می مونی و اعمالت ... فقط اعمالت! ای خدا چه میکنیم ما!!؟؟

میخواستم اولین پستمو تو این خونه از قبل آماده کنم ولی الان همینطوری

اومدم شروع کردم به نوشتن ...

مرا بسپار در یادت٬

به وقت بارش باران ...

نگاهت گر به آن بالاست

و در حال دعا هستی٬

خدا آنجاست٬

دعایم کن ...

دعایم کن که من

محتاج محتاجم ...

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 3:44  توسط مهدی | 
بعد از ظهر رسیدم ...

* یاد خیلی ها افتادم اونجا ... خوش گذشت ... جاتون خالی!

در پی نگاهی ... رد پایی ... یه حس گمشده!

* با اتفاقات اخیر ٬ همه با دلهره سوار هواپیما میشن. اگه این وسط ٬

هواپیما چند باری هم به طور غیر عادی بالا پایین بشه ٬

حالی برا مسافرا نمی مونه ... الا بذکر الله تطمئن القلوب!

به هر حال امیدوارم همه مسافرا به سلامت برن و برگردن!

* چه ضد حالیه وقتی می شنوی برای صنایع ٬ دانشکده ی جدا

تاسیس کردن و قراره بچه های صنایع رو از دانشکده فنی جدا کنن و

احتمالا به یه مکان مزخرف منتقل کنن ٬ مگه اینکه ...!!!

مثل اینکه قراره تجمع اعتراض آمیز برگزار کنن ولی آیا فایده ای داره!؟

* خونه به هم ریختس! یه سری از اثاث ها رو بردن و قراره تا

دوشنبه همه رو ببریم خونه ی جدید. بعد از ده سال ...

بالاخره کم خاطره نداریم از این خونه .

خاطراتی که گاهی اوقات لازم میشه یه سری بهشون بزنی ...

یه جورایی دلم گرفته!

* اگه زنده بودم پست بعدی رو تو خونه ی جدید می نویسم.

گاهی خیال می کنم از من بریده ای     بهتر ز من برای دلت برگزیده ای

عبور می کنی از من و دم نمی زنی     دلم خوش است که شاید ندیده ای

که شاید ...

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 23:20  توسط مهدی | 
یه کلاغ رو سیاه

هوایی شده بره

پابوس امام رضا ...

من همیشه گفتم باید بطلبن تا راهی شی!

بعد یه سال دلم خیلی تنگ شده بود ...

من از کودکی عاشقت بوده ام    قبولم نما گرچه آلوده ام

کاش ...

یه تسبیح داشتم ٬ پاره شد و دونه هاش ریخت!

باز این دلم هوای میخانه کرده ساقی    بوی شراب نابت دیوانه کرده ساقی

آقاجان!

قسم به اون کاسه های طلایی سقاخونت

این دل سنگ منو هم به کاسه ای طلا نما

ساقیا امشب قدح می ده ... می ده ... می ده!

پنجره فولاد رضا دل منو جلا میده ...

امشب راهی ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 18:23  توسط مهدی | 
ذهنم برهنه و پیاده طی می کند لحظه ها را و هر ازگاه

نگاهی به پشت سر می اندازد تا که خاطراتش رنگ

فراموشی به خود نگیرند و پناهی باشند برای خستگی ها!

تشنه که می شود جرعه ای سکوت می نوشد و گاه

با چند قطره خیال ٬ شیرین می کند طعمش را.

نسیمی می وزد و دعایی از دوردست ها شتابان خود را

می رساند تا که نفس تازه کند زیر سایه ی امنش.

این دل است که عجول است و هی بی تابی می کند از برای

رسیدن به مقصدی آشنا!

این راه پر است از تکه های پریشانی که گاه می خراشند و

فرو می روند در این ذهن خسته از راه ...

و باز یاد نگاهی آشنا جانی دوباره می بخشد آن را

که هر چند سخت

اما

طی کند راه را ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 11:25  توسط مهدی | 
سیدی!

اخرج حب الدنیا من قلبی ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 5:19  توسط مهدی | 
چه پراحساسم با تو       و مست از نوازشت

نگاهم کن     تا که لبریز شوم

از لذت      از بودن       از لمس حضورت

و پر شوم از حس نیاز!

با توام! با تو ای خدای خوبم!

چه آسان دیدمت

در آن لبخند شیرین که کودکی بر لب داشت

و نگاهش که پر از معصومیت بود

ای منتهای آرزویم           دیدم تو را

در آه مظلومی       افتادن برگی       و نسیمی جان فزا

در همان آبی دریا         و نشستن پروانه ای بر روی گل

آری ٬ تو را گوش کردم!

در همان آواز پرنده که تسبیح تو می گفت

در سکوتی بی انتها           و گریه هنگام تولد ...

در دعای سحری      در نوای ربنا        و اذانی دلنشین!

با توام! با تو ای مهربان خدایم!

چه دیدنی شده ای این روزها!

تو را به هر چه هست قسم ...

تنهایم مگذار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 6:7  توسط مهدی | 
روبرویم تصویری مبهم از فرداهاست و من اما دیگر فکر فرداها نمی کنم.

حصاری کشیده ام به دور افکارم تا که قصد فرداها نکنند.

امروز من دیروز فرداست و فردا که می شود امروز.

کسی از نور می گوید و من که تاریکم.

کسی دروغ می گوید و من که ساکتم.

یکی دعا می کند

                       و

                       دیگری نفرین!

و حافظ که گفت:

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنــکه جـان بسپارند چـاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کـار خـیر حاجت هیچ استـخـاره نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:36  توسط مهدی | 
کو یک نفر که یاد دل خستگان کند ...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 2:15  توسط مهدی | 
چند خط مینویسم تا آرام گیرم
چند خط بغض میکنم تا مبادا هق هق گریه ها ، تورا برنجاند
چند خط سکوت میکنم
و ...
همه من ، همین چند خط بود
+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:7  توسط مهدی | 
جدیدا فکرای جور واجور میان تو سرم یه چرخی میزنن و میرن.

حداقل دلم خوشه که این فکره مثل من نیست و داره یه

تکونی به خودش میده بلکه یه اتفاقی چیزی بیفته که میفته!

دیروز یه بخشی از کلاسمون یا دوره مون تموم شد و اگه زنده

بودم ادامشو باید اول مهر برم ... حالا بماند چه دوره ایه!

فقط بگم که این دوره ٬ کفایت آموزش سربازی رو میکنه!

دیروز رفتیم جای بعضی وسایلو تو خونه ی  جدید مشخص کردیم.

امروزم احتمالا با خواهرم برم مبل راحتی ببینیمو و یه سری

چیزای دیگه بخریم که هول هولکی نشه ...

یکی از اون فکرا این بود که دارم دنبال کار میگردم ٬ فعلا دوس

دارم یه کاریو شروع کنم ٬ حالا تا خدا چی بخواد.

دیشب داشتم یه جا شرایط مهاجرت به کانادا رو میخوندم ٬

به نظرم بد نیست! چه از لحاظ تحصیلی چه کاری یا ...

البته فعلا کار زیاد دارم ولی خب یه جورایی رفتم تو فکرش!

دلم سفر میخواد! دوس دارم مشهد باشه ولی شاید رفتم شمال!

راستی ماه رمضونم که داره میرسه و ...

فکرشو کن! ۵ صبح کجا و ۸ شب کجا!! ولی حال میده.

داشتم به یه بنده خدایی میگفتم همین که میدونی خدا داره

می بینه و میدونه که سختی میکشی و صبر میکنی ٬

لذتی بهت میده که با خیلی چیزا نمی تونی بدستش بیاری!

داشتم فکر میکردم اگه سعی کنیم همه چیزو زیبا ببینیم٬

خیلی از مشکلاتمون حل میشه!

سعی کنیم حسادت نکنیم ٬ دروغ نگیم ٬ مسخره نکنیم ٬

سعی کنیم فخر نفروشیم ٬ ظلم نکنیم ٬ گناه نکنیم ...

باور کنید خیلی سخت نیست ٬ فقط یه کم بریدن میخواد از دنیا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 14:8  توسط مهدی | 
در سقوط هم
می توان
با شکوه
سهمگین
و پرصلابت بود .
این را
" آبشار "
می گفت .
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 20:32  توسط مهدی | 
کوتاه بیا ای ذهن بی قرار من ...

این روزها زیاد شده اند دلیل ها برای نرسیدن تو

و تو که خود دلیلی شدی برای نرسیدنت!

پاهایت که می روند و مقصد که نامعلوم است

و تو دل خوشی به ردی که از پس رفتنت می ماند!

این روزها کدام به کار می آیند ...!؟

جرات ...شهامت یا که جسارتی!

فکر می کنم به قدم های برنداشته ٬ به راههایی که می خواهم بروم

و می گردم ته وجودم را به دنبال جسارتی گم شده!

می دانی! دلم کمی پریدن می خواهد این روزها ...

تو! چرا هر چه خط می زنمت باز هستی؟

نبودنت را می خراشند

روزها ... زندگی ... زمان

روی تنم و آرام می گذرند

و چه تلخ است طعم نبودنت!

گاهی نمی دانم چه می خواهم

گاهی آن قدر فکرهایم٬آرزوهایم٬برنامه هایم ...

می ریزند به ذهنم که دست پاچه می شوم

گاهی گم می شوم در هجوم افکار

و این گاه ها انگار که نمی گذرند و هی کش می آیند در ذهنم!

حواسم مدام پرت فرداها می شود

و می مانم برای بی دلیلی ام

برای بی جایی خیالاتم و بی مکانی بودنم ...

من اما می خواهم در این لحظه باشم

زندگی کنم و بنویسم ...

می خواهم با لبخندی رویاهایم را از دنیا پس بگیرم!

می دانی! دلم هوای ابری می خواهد

و خیس از قطره های باران شدن را

خدا را چه دیده ای!؟

شاید اینجا هم باران بارید ...

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 23:26  توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوباره شروع از گفتن است ،
نا تمام گفتن
که توشاید تمامش کنی.....

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم
که تو امروز از آن میگذری

خسته ام بس که شنفتم چه
بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی...

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً